دختر تنها

به نام آنکه مهرش صفاست وعهدش وفاست ویادش آرام بخش دلهاست.

رمضان هم میرود

سلام میدونم خیلی دیر اومدم اما بالاخره اومدم یه چیزایی تو ذهن درب وداغونم اومده بود که آوردم رو کاغذ وبراتون می نویسم هرچند شاید اصلا براتون جالب نباشه.مردم تا تونستم عکس بذارم

نمیدونم چرا همه از دست روزگار می نالند آخه یکی نیست بهشون بگه چه ربطی به روزگار بدبخت داره اون که داره میگذره و میره این ماییم که با کارامون با حرفامو با هرچیزی داریم خرابش می کنیم این روزگار نیست که تغییر کرده این آدمهای این روزگارن که تغییر کردن این تغییر از ماهاو اطرافیانمونه ولی از روزگار بدبخت گله می کنیم وگناهمون رو میندازیم گردن اون

کارهایی که خودمون با فکر وعقل وتصمیم خودمون انجام میدیم وقتی نتیجه برعکس میده و ناراضی هستیم تو دلمون میگیم بد روزگاری شده لامصب، فکر نمی کنیم مقصر اصلی خود واطرافیانن اما اگه اون نتیجه ای که می خواستیم حاصل بشه دیگه هیچ اسمی از روزگار نمیاریم واقعا که........

 نمیدونم به نظرتون چه جوری بود اما امیدوارم زیاد تو ذوقتون نخورده باشه دانشجوی ادبیات و بدون داشتن ذوق ادبی.

کم کم به آخر رمضان هم که نزدیک شدیم وچیزی به عید نمونده چه زود گذشت رمضان امسال نماز و روزتون قبول باشه وما رو هم از دعاهای خودتون بی نصیب نذارید.

یه بیقرار

 می دونست دلم اسیره ولی رفت. می دونست دلم گرفته ولی رفت. می دونست تنهایی سخته ولی رفت. می تونست باهام بمونه نتونست. می دونست دلم شکسته ولی رفت. غم اون تو دل نشسته ولی رفت...

+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 5:33  توسط ستاره  |